تبلیغات
دبستان در بدستان (شعر ، خبر ،بین الملل ،دیدگاه و و و ) - مطالب ابر شعر

لرمنستان درووووود ، مه نه نویی توو

حافظ موسوی: وضعیتم همان ممنوع‌القلم‌بودن است

نویسنده :لرمن پشتکوهی
تاریخ:پنجشنبه 30 آبان 1392-03:30 ب.ظ



معاون فرهنگی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی، سیدعباس صالحی در نخستین نشست رسانه‌ای‌اش گفت: «هیچ نویسنده‌ ممنوع‌القلمی در کشور نداریم و در بررسی کتاب‌ها تنها به خود کتاب‌ها توجه می‌شود.»

در پی انتشار این خبر حافظ موسوی، شاعر مطرح اعلام کرد که کتاب‌هایی در دو، سه نشر در انتظار مجوز انتشار هستند اما با وجود اینکه مشکلی برای دریافت مجوز ندارند همچنان از انتشار بازمانده‌اند.

این شاعر به ایسنا گفته است: «بدیهی است که این خبر برای من و احتمالا برای هر اهل قلمی بسیار مسرت‌بخش است. من با توجه به حرف‌های دلگرم‌کننده‌ای که در هفته‌های اخیر از آقای صالحی شنیده‌ام، تردید ندارم که ایشان با روشن‌اندیشی و حسن‌نیت، به موضوع فرهنگ و به‌ویژه به مشکلات اهالی قلم و ناشران می‌نگرند. اما بیم آن دارم که مبادا ایشان هنوز در جریان بسیاری از اتفاقاتی که در چندسال اخیر در معاونت فرهنگی ارشاد رخ داده است، نباشند و برخی از اظهارنظرهای ایشان ناشی از اطلاعات غلطی باشد که به ایشان داده‌اند یا می‌دهند.»

 او گزینه‌ای از شعرهایش را از سوی انتشارات مروارید در مردادماه سال گذشته به وزارت ارشاد تحویل داده و در دی همان‌سال اصلاحات پیشنهادی اداره‌ کتاب را اعمال کرده ولی تاکنون مجوز کتاب صادر نشده است.

دومین کتاب، مجموعه شعر «مادیان سیاه» نیز اوایل امسال توسط نشر ثالث به وزارت ارشاد تحویل داده شد و با اینکه به ناشر گفتند مجوز کتاب صادر شده است؛ اما بعدها گفتند مجوز این کتاب گم شده است.

حافظ موسوی به «شرق» گفت: ‌«مسوولان اداره کتاب در پاسخ به این ماجراها تنها گفته‌اند که مشکل من ربطی به معاونت فرهنگی ارشاد ندارد و باید در مرجع دیگری رسیدگی شود و حالا پرسش و مطالبه من از این معاونت و مسوولان اداره کتاب این است که آن مرجع کجاست و وضعیت من چه عنوانی دارد؟ چون به‌زعم من این وضعیت همان ممنوع‌القلم‌بودن است.» کتاب شعرهای این شاعر در یکی، دو سال گذشته در نشرهای ثالث، مروارید و نگاه مانده و تاکنون مجوز انتشار دریافت نکرده‌اند.




شعر ...... آینده را زندگان می‌‌سازند ....... بهروز گرانپایه

نویسنده :لرمن پشتکوهی
تاریخ:پنجشنبه 16 آبان 1392-04:10 ب.ظ




گیاهان را رنگ می‌زنیم

و حرف بر زبان پرندگان می‌‌گذاریم

کسی به‌جای انسان اما

نه می‌تواند بنوشد یا بیندیشد

شوخی بی‌مزه‌‌ای است:

«به‌جای مردگان اندیشیدن

و از جانب مردگان سخن‌گفتن»

آینده را زندگان می‌سازند




شعر .......فقط یک خشت نیست .......لرمن پشتکوهی

نویسنده :لرمن پشتکوهی
تاریخ:پنجشنبه 2 آبان 1392-07:52 ب.ظ




کاشکی یک خشت بود

یا که یک دیوار

فقط یک خشت نیست

نه یک دیوار هم ! ، دیوار بسیارست

ببین هر گوشه یا در هر گذر

یک چند معمارک نهاده خشت ها برهم

چه اصراری در ایشان هست

که اول خشتشان طبق طراز و روی میزان  است

مَثَل را نیز میدانند

گمان دارند زین جا تا ثریا راه بسیارست

 









شعر ....... غیظ ...... لرمن پشتکوهی

نویسنده :لرمن پشتکوهی
تاریخ:پنجشنبه 25 مهر 1392-10:32 ب.ظ

روزی به مناسبتی در مجلسی کوچک که البته فیلم هم نمیدیدیم ، فی البداهه در سرزنش برخی همشهریانم شعری گفتم ، دوستی این شعر را به دور از چشم من نوشته و حال بعد از مدتها برای وب فرهاد داوود وندی در قسمت "نظرات" مطلبی با عنوان "" خرم آباد لرستان وین اتریش ایران ""فرستاده اند که خواندنش برای خودم لطف دیگری داشت .البته نیاز به اصلاح دارد .

از این دوست بی نام سپاسگذارم .

.................................

لرمن پشتکوهی انارالله برهانه بعد از دیدن فیلم تایتانیک ، گره در ابروان افکند و فی البداهه فرمود :

آنکه از طوفان هراسان شد ، نشد
ناخدا و بر لب دریا نشست
مردم من مثل من دریا زده
وانهد کشتی ، اگر طوفان شکست

چون گدایان دیگران را بنگریم
کز ترحم پیش ما مالی نهند
هر که را بینیم میکوشد به جد
دزد میخوانیم ، وقتی برترند

گرد دزدان حامدیم و کف زنان
گرد خوبان شبهه میکاریم و ظن
تک رو و حود بین هریک ، لاجرم
تا ابد هم ده بماند شهر من


در نظر تنگی ز سوزن برده گوی
در سخن چینی ز چینی برده رنگ
چون دهستان شد تهی از مهتران
لاجرم سنگی نمانده روی سنگ




شعر .....در آستانه روز ""حافظ "" حافظانه... ..غزل از غلام‌حسن اولاد

نویسنده :لرمن پشتکوهی
تاریخ:پنجشنبه 18 مهر 1392-04:53 ب.ظ


نقاشی تصوری از حافظ



قدت را می‌توانم شاخه شمشاد بنویسم
کمی تا قسمتی ابری... دلت را شاد بنویسم

تنت را برگ گل بر صفحه‌های کاغذ کاهی
لبت را غنچه‌ای سر رفته از فریاد بنویسم

اگر دست از پریشانی سرِ زلف تو بردارد
به پایت می‌توانم... هرچه بادا باد بنویسم

قدم هرجا که بگذاری به پایت گل می‌افشاند
هزاران آفرین باید زدست باد بنویسم

به گوش سنگ‌ها در بیستون مجنون‌تر از لیلی
چو خسرو قصه‌ای شیرین‌تر از فرهاد بنویسم

قلم کِلْ می‌زند کِل بر لب انگشت‌های من
سخن وقتی که از آن ساق پا آزاد بنویسم

خرابم می‌کند آن چشم‌ها... چشم انتظاری را
به زحمت می‌توانم خانه‌ات آباد بنویسم

مکن کاری که داد خویشتن از چرخ بستانم
بدین معنی کزین پس عشق را بیداد بنویسم

به رندی شهره شهرم، شراب ارغوانی کو
که چشمت را «چو مستی از سرم افتاد» بنویسم؟!

جواب از «حافظ» شیراز می‌خواهم که بعد از او
غزل را شاه‌بیتی در کف «اولاد» بنویسم




شعر ...... اتفاق ...... نصرت رحمانی 1379-1308

نویسنده :لرمن پشتکوهی
تاریخ:شنبه 13 مهر 1392-07:42 ب.ظ




  • بگذار هر چه نمی‌خواهند،         بگوئیم
    بگذار هر چه نمی‌خواهیم،         بگویند
    باران که بیاید، از دست چترها، کاری بر نمی‌آید
    ما اتفاقی هستیم، که افتاده‌ایم






شعر ......یادآور از فریدون فروغی ........ تن تو ......

نویسنده :لرمن پشتکوهی
تاریخ:شنبه 13 مهر 1392-02:04 ب.ظ




تن تو نازک و نرمه، مثه برگ
تن من جون میده پرپربزنه زیر تگرگ

دست باد پر میده برگو تو هوا
اما من موندنیم تا برسه دستای مرگ

نفسم این خاکه
خون گرمم پاکه

من از تبار پاک آریایی
قشنگ ترین قصیده رهایی

هوای عشق تازه نیست تو رگهام
تن نمیدم به رنگ کهربایی

نفسم این خاکه
خون گرمم پاکه

واسه رفتن دیگه دیره
تن من اینجا اسیره

خاک اینجا چه عزیزه
عاشق قدیمی پیره

نفسم این خاکه
خون گرمم پاکه




شعر ......این همه آب ......بیژن نجد‌‌‌‌‌‌‌‌ی 1376-1320

نویسنده :لرمن پشتکوهی
تاریخ:یکشنبه 7 مهر 1392-03:04 ب.ظ



د‌‌‌‌‌‌‌‌ریا با این همه آب

 رود‌‌‌‌‌‌‌‌خانه با این همه آب

 تُنگ بلور حتی با این همه آب

 رخصت نمی‌د‌‌‌‌‌‌‌‌هد‌‌‌‌‌‌‌‌ این همه آب 

تا بنگریم که ماهی‌ها چگونه می‌گریند‌‌‌‌‌‌‌‌





شعر ......به زووان کوردی ....له‌ كه‌نار یادێكا خۆر ئه‌خنكێ ..... سروه‌مه‌جیدی

نویسنده :لرمن پشتکوهی
تاریخ:جمعه 5 مهر 1392-03:47 ب.ظ





رووی من له‌ئێوه‌یه‌و
نامبینن
رووی من له‌ئێوه‌یه‌و
نامبیسن
من له‌تراویلکه‌ی مانگه‌وه‌
دابه‌زیمه‌داوێنی دایکم
بابام حه‌زی له‌عه‌شقی بێ مه‌ترسیه‌و
وسپیدار
شنه‌ی ئوقره‌کانیه‌تی

بقیه شعر کردی در ادامه مطلب


..............


ادامه مطلب


منشأ شعر «علی ای همای رحمت» شهریار در دیوان مفتون همدانی پیدا شد

نویسنده :لرمن پشتکوهی
تاریخ:پنجشنبه 4 مهر 1392-03:06 ب.ظ


یک پژوهشگر ادبی در دانشگاه تبریز با بیان این‌که شهریار در این غزل به استقبال شعری از «مفتون همدانی» رفته، آن را «اقتباس ادبی» خواند .

محمد طاهری خسروشاهی در گفت‌وگو با ایسنا، عنوان کرد: شعر مورد ادعای جواد محقق (که گفته بود شعر مطرح «علی ‌ای همای رحمت» پیش‌ از شهریار در دیوان شاعر دیگری آمده است)، سروده مفتون همدانی، از شاعران سده چهاردهم هجری و معاصر استاد شهریار، است.




طنز .....تفسیر شعر ... ریشه‌ مخالفت‌های خارِ‌مغیلان با د‌‌‌‌‌ولت جد‌‌‌‌‌ید‌‌‌‌‌ ...... آید‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ین سیارسریع

نویسنده :لرمن پشتکوهی
تاریخ:سه شنبه 26 شهریور 1392-01:37 ب.ظ


حافظ «خانه احزان» را جانشین «خانه  احزاب» کرد‌‌‌‌‌ه تا مشکل چاپ د‌‌‌‌‌یوانش برطرف شود‌‌‌‌‌ !


یوسف گمگشته بازآید‌‌‌‌‌ به کنعان غم مخور / خانه   احزان شود‌‌‌‌‌ روزی گلستان غم مخور

شاید‌‌‌‌‌ برای شمایی که د‌‌‌‌‌ر قرن 21 و د‌‌‌‌‌ر د‌‌‌‌‌وران گذار از سنت به مد‌‌‌‌‌رنیته زند‌‌‌‌‌گی می کنید‌‌‌‌‌ سوال ایجاد‌‌‌‌‌ شود‌‌‌‌‌ که چرا حافظ د‌‌‌‌‌ر یک مصرع از د‌‌‌‌‌و اسم مذکر یوسف و کنعان استفاد‌‌‌‌‌ه کرد‌‌‌‌‌ه. اصلا چه معنی د‌‌‌‌‌ارد‌‌‌‌‌ که یوسف به کنعان بر گرد‌‌‌‌‌د‌‌‌‌‌؟ مگر زلیخا چه ایراد‌‌‌‌‌ی د‌‌‌‌‌اشت؟ حقیقت این است که شاعران د‌‌‌‌‌ر روزگاران گذشته بسیار غیرتی و متعصب بود‌‌‌‌‌ند‌‌‌‌‌ و د‌‌‌‌‌ر اشعارشان از اسامی زنان استفاد‌‌‌‌‌ه نمی کرد‌‌‌‌‌ند‌‌‌‌‌، مثل مرد‌‌‌‌‌های قد‌‌‌‌‌یم که د‌‌‌‌‌ر جمع به همسرشان می گفتند‌‌‌‌‌ «منزل» یا «اصغر». د‌‌‌‌‌ر اینجا هم شاعر می خواست بگوید‌‌‌‌‌ یوسف گمگشته باز آید‌‌‌‌‌ به زلیخا غم مخور که غیرتش اجازه ند‌‌‌‌‌اد‌‌‌‌‌ و گفت کنعان! مصرع د‌‌‌‌‌وم هم گرفتار خطوط قرمز آن زمان شد‌‌‌‌‌ه و به خاطر همین حافظ «خانه   احزان» را جانشین «خانه  احزاب» کرد‌‌‌‌‌ه تا مشکل چاپ د‌‌‌‌‌یوانش برطرف شود‌‌‌‌‌.

    ای د‌‌‌‌‌ل غم د‌‌‌‌‌ید‌‌‌‌‌ه حالت به شود‌‌‌‌‌ د‌‌‌‌‌ل بد‌‌‌‌‌ مکن / وین سر شورید‌‌‌‌‌ه بازآید‌‌‌‌‌ به سامان غم مخور

حافظ همیشه مشکل شوره  سر د‌‌‌‌‌اشت. د‌‌‌‌‌رست مثل رهی معیری که برای تسلا د‌‌‌‌‌اد‌‌‌‌‌ن به خود‌‌‌‌‌ می گفت «موی سپید‌‌‌‌‌ را فلکم رایگان ند‌‌‌‌‌اد‌‌‌‌‌». منتها حافظ هرکاری می کرد‌‌‌‌‌ نمی توانست مثل رهی این چنین اعتماد‌‌‌‌‌ به نفس د‌‌‌‌‌اشته باشد‌‌‌‌‌. اما قصه   مصرع د‌‌‌‌‌وم این است که حافظ رفیقی به اسم سامان د‌‌‌‌‌اشت که این سامان بعد‌‌‌‌‌ از یک مد‌‌‌‌‌ت با استفاد‌‌‌‌‌ه از شامپوهای خارجی توانست مشکلش را حل کند‌‌‌‌‌ و برای همین همیشه به حافظ فخرفروشی می کرد‌‌‌‌‌. حافظ د‌‌‌‌‌ر آن حال خوشی که این شعر را سرود‌‌‌‌‌ه خود‌‌‌‌‌ را د‌‌‌‌‌لد‌‌‌‌‌اری د‌‌‌‌‌اد‌‌‌‌‌ه و گفته: وین سر شورید‌‌‌‌‌ه بازآید‌‌‌‌‌ به سامان غم مخور! که یعنی سر سامان هم یه روزی د‌‌‌‌‌وباره شوره مید‌‌‌‌‌ه، ناراحت نباش! ‌

هان مشو نومید‌‌‌‌‌ چون واقف نه ای از سر غیب / باشد‌‌‌‌‌ اند‌‌‌‌‌ر پرد‌‌‌‌‌ه بازی‌های پنهان غم مخور

    شاعر توصیه می کند‌‌‌‌‌ که زیاد‌‌‌‌‌ وارد‌‌‌‌‌ فضای سیاسی نشو! اگر هم می‌شوی خود‌‌‌‌‌ت را نکش! ‌

ای د‌‌‌‌‌ل ار سیل فنا بنیان هستی برکند‌‌‌‌‌ / چون تو را نوح است کشتیبان ز توفان غم مخور

د‌‌‌‌‌ر این بیت شاعر از رفت و آمد‌‌‌‌‌ د‌‌‌‌‌ولت ها خسته شد‌‌‌‌‌ه، د‌‌‌‌‌ولت هایی که می آیند‌‌‌‌‌ و مانند‌‌‌‌‌ سیل فنا بنیاد‌‌‌‌‌ هستی را می کنند‌‌‌‌‌ و بنیاد‌‌‌‌‌ مورد‌‌‌‌‌ نظر خود‌‌‌‌‌ را جایگزین آن می کنند‌‌‌‌‌. حافظ د‌‌‌‌‌ر این بیت د‌‌‌‌‌نبال یک پارتی قوی می گرد‌‌‌‌‌د‌‌‌‌‌.

    د‌‌‌‌‌ر بیابان گر به شوق کعبه خواهی زد‌‌‌‌‌ قد‌‌‌‌‌م / سرزنش ها گر کند‌‌‌‌‌ خار مغیلان غم مخور

مغیلان یکی از هم محلی های حافظ بود‌‌‌‌‌ که یک خواهر د‌‌‌‌‌اشت که این د‌‌‌‌‌ختر به هیچ یک از آرزوها و اهد‌‌‌‌‌اف خود‌‌‌‌‌ نرسید‌‌‌‌‌ه بود‌‌‌‌‌. او سال‌ها پشت کنکور ماند‌‌‌‌‌ه بود‌‌‌‌‌، سال‌ها منتظر خواستگار ماند‌‌‌‌‌ه بود‌‌‌‌‌، سال‌ها منتظر ماند‌‌‌‌‌ه بود‌‌‌‌‌ تا تیم محبوبش آینتراخت فرانکفورت یک پیروزی د‌‌‌‌‌ر بوند‌‌‌‌‌سلیگا به د‌‌‌‌‌ست آورد‌‌‌‌‌، سال‌ها منتظر ماند‌‌‌‌‌ه بود‌‌‌‌‌ تا حزب مورد‌‌‌‌‌ علاقه اش د‌‌‌‌‌ر انتخابات پیروز شود‌‌‌‌‌ ولی د‌‌‌‌‌ریغ از یک سوراخ یا روزنه امید‌‌‌‌‌. به همین خاطر این خواهر گرامی هر کس که اهد‌‌‌‌‌اف و آرزوهایش را د‌‌‌‌‌نبال می کرد‌‌‌‌‌ مورد‌‌‌‌‌ سرزنش و طعنه و تمسخر قرار می د‌‌‌‌‌اد‌‌‌‌‌. از همه بد‌‌‌‌‌تر این که اسم این د‌‌‌‌‌ختر هم شبیه فحش بود‌‌‌‌‌: خار مغیلان! واقعا چه چیزی از این غم انگیز تر؟ حافظ د‌‌‌‌‌ر مصرع د‌‌‌‌‌وم اشاره می کند‌‌‌‌‌ و احتمالا به د‌‌‌‌‌ولت یازد‌‌‌‌‌هم است که می گوید‌‌‌‌‌: خار مغیلان حالا یک چیزی می نویسد‌‌‌‌‌ توی روزنامه برای خود‌‌‌‌‌ش، شما زیاد‌‌‌‌‌ توجه نکن!

   گرچه منزل بس خطرناک است و مقصد‌‌‌‌‌ بس بعید‌‌‌‌‌ / هیچ راهی نیست «کان» را نیست پایان غم مخور

من واقعا نمی د‌‌‌‌‌انم علت این گیری که شعرای کلاسیک به الیور کان د‌‌‌‌‌اد‌‌‌‌‌ه اند‌‌‌‌‌ چیست. آن از مولانا، این هم از حافظ! حالا طرف یک اسم بامزه ای د‌‌‌‌‌ارد‌‌‌‌‌، پد‌‌‌‌‌ر و ماد‌‌‌‌‌رش جوان بود‌‌‌‌‌ند‌‌‌‌‌، خواستند‌‌‌‌‌ شوخی کنند‌‌‌‌‌ یک اسم بامزه ای انتخاب کرد‌‌‌‌‌ند‌‌‌‌‌ و آخر هم خود‌‌‌‌‌شان پشیمان شد‌‌‌‌‌ند‌‌‌‌‌. حالا شما ول نمی کنید‌‌‌‌‌!

    حال ما د‌‌‌‌‌ر فرقت جانان و ابرام رقیب / جمله می د‌‌‌‌‌اند‌‌‌‌‌ خد‌‌‌‌‌ای حال گرد‌‌‌‌‌ان غم مخور

د‌‌‌‌‌ر مورد‌‌‌‌‌ «ابرام رقیب» که یکی از کشتی گیران معروف آن زمان بود‌‌‌‌‌ و حافظ به آن اشاره می کند‌‌‌‌‌ صحبت فراوان است. انشاا... د‌‌‌‌‌ر قسمت های بعد‌‌‌‌‌ی به آن اشاره خواهیم کرد‌‌‌‌‌ و از سوابق او بیشتر خواهیم گفت. (یعنی الان حال آن مجری تلویزیونی را د‌‌‌‌‌اریم که با وعد‌‌‌‌‌ه های سرخرمن تلاش می کند‌‌‌‌‌ تا برنامه را د‌‌‌‌‌ر تایم تعیین شد‌‌‌‌‌ه به پایان برساند‌‌‌‌‌! شرمند‌‌‌‌‌ه ایم.)




شعر و عکس ...... گل در آغوش پنجره

نویسنده :لرمن پشتکوهی
تاریخ:دوشنبه 11 شهریور 1392-03:39 ب.ظ

لرمن پشتکوهی


ای همیشه تازه در آغوش پنجره ،سلام
پیوسته پر طراوت و در عشوه ای مدام !

کدام دل نگران تست که بی آب نمیگذاردت
کدام چشم میپایدت که به خواب نمیسپاردت

گرد و غبار را ، اشک که می شوید از رخت
وقتی سلام میکند چه زیباست پاسخ ات

میترسم از انعکاس آن سایه های بس بلند
وقتی که در عمق شیشه و تصویر میروند





شعر به گویش بروجردی .....زندگی ....مه خو شنگول آبادی

نویسنده :لرمن پشتکوهی
تاریخ:جمعه 1 شهریور 1392-02:23 ب.ظ

عکس از
رویش نوشته



دیلماج :
عدل حاج مه سیا

زِنِه ای

 

خَه نَه زاری مونه  توچون گیر و دار زِنِه ای

خنده و زاری ما را پراکند (مراد در هم شدن اوضاع) گرفتاری زندگی

گِلم و گیج بیخودی  بی  شد نتار  زِنِه ای

جنب و جوش بی ثمر بود که صرف زندگی شد

خِن جِه لَک  کَنِم  که اَفتو پاشِه هَشتا لُواَ کَل

جست و خیز کردم (اظهار شادمانی)که آفتاب پای خود را بر لبه دیوار گذاشت

نوُ نِمِیرَم چون   نِشِسَّم  دِه نِسارِ  زِنِه ای

نگو که در من نمیگیرد چون نشسته ام محروم از آفتاب زندگی

مین هم قِس کِردِنو  مرغ و مسما و پِلو

بین هم تقسیم کردند مرغ و مسما و پلو را

مون تی لیط  دوو وِرَ مَه اَ ناهار  زِنِه ای

ماند ترید دوغ برای من از نهار زندگی

اَ هَمو صوو سفره شامه زُوُ تیارِک دیّیَه وی

از همان صبح سفره شام را تدارک دیده بود

خُونِ دِل هَشتا دِه  مینِش سفره دارِ  زِنِه ای

خون دل گذاشت در میانش سفره دار زندگی        

خوش خوشِم بی اَوَلِش وا رنگ و بو و خط و خال

خیلی خوش بودم در آغاز از رنگ و بو و خط و خال

وِه پِلِه پیتِم اوُ وُردا  نیشِ مارِ  زِنِه ای

به پیچ و تابم آورد نیش مار زندگی

ویره ویره ای دل غافل دِه بازی روزگار

آرام آرام ای دل غافل در بازی روزگار

بَس که خالی بی چَه پِت باختی قمار زِنِه ای

بسکه خالی بود دست چپ تو باختی قمار زندگی (1)

خُم نَه خاسِم دونگولوس بام وِه طِناف این و او

خودم نخواستم که آویزان باشم به طناب این و آن

رانِه دَس پِل ماسه رَفتِم مینِ غار زِنِه ای

راه را کورمال رفتم در میان غار زندگی

هُول گرفتم که چه وادِم کِردَه وا ای روزگار

نگرانی مرا فراگرفته که چه باید بکنم با این روزگار

سَر کنِم یا که بَه نیشِم مین کار زِنِه ای

سازش کنم با با جدیت فکری کنم برای زندگی

لَق و لَقِش خومه بوردا چَقو چَقِش گوشِمِه

تکان خوردنش خوابم را برد و سر و صدایش گوشم را

بوقه داره دوُنِه داره  ای قِطار  زِنِه ای

بوق هم دارد دود هم دارد  این قطار زندگی

رِقزو روزی مونِه بَه پا چوله چوله پارَه وخت

رزق و روزی ما را حساب کن اندک اندک گاهگاهی

بَشکِنَه شا لووله بونِم مَه هَفارِ زِنِه ای

بشکند شاه لوله تا ببینم فوران زندگی

دواِسم و وورجِه سم و گورگِسم و خَه نِه سم

دویدم و پریدم و گریه کردم و خندیدم

آخِرِش گامولَه کِردِم  وا   فِشارِ  زِنِه ای

آخرش چهار دست وپا راه رفتم با فشار زندگی

وا پِرِقچَه هوشکَه آتِش وور نَکِردا دِه اجاق

با جرقه هیچکس آتش برپا نکرد در اجاق

وورکَشِش کِرمُوتِه مَه خو زیرِ دارِ زِنِه ای

برکش کبریت را مه خو زیر دار زندگی

(1)     در گذشته قماربازان با قاپ ، پول را در دست چپ خود میگرفتند و مثلا میگفتند که چپش پر است و یا خالیست .





بزرگداشت شیرکو بیکس ......شعر تازه‌ای از سیدعلی صالحی ......شیرکو...!

نویسنده :لرمن پشتکوهی
تاریخ:پنجشنبه 31 مرداد 1392-02:19 ب.ظ




شب، تاریکنا، تبعید
آدمی
اندوه، آزادی، امید!

(تمامِ طولِ راه
شَبَح
از پیِ پردهْ‌دارِ درۀ پروانه می‌دوید.)

می‌گفتند  اُویْس قَرَنی به خواب دیده است
زودا
شاعری
از سپیده‌دَمِ سلیمانیه برخواهد خاست
پیشمرگِ رود و باران و بنفشه خواهد شد.

رسالهْ‌نویسِ رؤیاها
یک‌دست ترانه به تاریکنا
یک‌دست ترانه به تبعید:
دمشق، بصره، استانبول
مسکو، واشنگتن، تهران، اِستکهُلم
سفرکرده کلماتِ شهید
زائرِ بی‌زمین،
از این سرزمین
به آن سرزمین...!

البته حالا هم جای دوری نرفته است،
دست رویِ قلبِ کودکانِ کُرد بگذارید:
شیرکو... شیرکو... شیرکو...!




شعر ...... 4 شعر از «شیرکو بی‌کس» ..... درختی به دیدارم آمد

نویسنده :لرمن پشتکوهی
تاریخ:پنجشنبه 24 مرداد 1392-03:51 ب.ظ



ترجمه مختار شکری‌پور


دیدار


شبی
یکی از چشمانم را جا گذاشتم
درتاریکی
برای پرنده‌ای که نابینا بود
***
روزی بعد از نبردی
 دستی از خود جا گذاشتم
برای درختی که دست‌هایش قطع شده بود
***
یک بار هم پایی از خود جا گذاشتم
برای راهی که بعد از بمباران
پاهایش را از دست داده بود
***
سالها بعد
پرنده‌ای به دیدارم آمد
بال و آسمانی آبی به من بخشید
درختی به دیدارم آمد و
ریشه و عشقی سبز به من بخشید
راهی نیز به دیدارم آمد و
کلید دروازه واپسین روز روشن را به من بخشید



اینجا چراغی روشن است

شب تاریک بود و
درّه در سکوت
و چراغ‌ها همه خاموش
جزچراغی
و آن
چراغ شاعری بود
که هنوز بیدار بود
به انتظار زخم شعری



پروانه

غم مخور پروانه
به خاطر کوتاهی عمرت
چرا که در این چشم بر هم زدن
آن قدر به شعر عمر بخشیده‌ای
که به نوح هم بخشیده نشده است
غم مخور پروانه زیبا



شمشال*
برای حسن زیرک

شمشالی مُرد
آوازهایش سرِمزارش رفتند ودیدند
شاخ وبرگ درختان توت
آهنگی سبز شده‌اند و
پرنده‌ها
گل ارغوان!


پانوشت:
*سازی از خانواده نی در موسیقی کردی است




شعر ....گویش بروجردی... دنگ و دال مه خو .... مه خو شنگول آبادی

نویسنده :لرمن پشتکوهی
تاریخ:یکشنبه 20 مرداد 1392-02:35 ب.ظ


عکس از وب
عکس های قدیمی بروجرد


میدان مجسمه قدیم


ترجمه :عدل حاج مه سیا


طاقتم طاقه مه رفتی ته توالش وارسه
شکیبایی ام به انتها رسید انگار باقیمانده اش تمام شده
چون جوونی موسمی بی که مجالش وارسه
چون جوانی زمانی داشت که فرصتش تمام شده
خوش میدم شو، خوشم بی وا خیالش روزو شوو
خوابش را میدیدم ،خوش بودم با خیالش روز و شب
نه منه هس نه دله ، اونم خیالش وارسه
نه مرا هست نه دل را ، او هم خیالش تمام شده
مه وره شیمه ، بیا وقتی جوونیم رفته با
به چه کارم می آید ،بیاید وقتی جوانیم رفته باشد
وا چشاش بوونه کسی نه که جمالش وارسه
با چشمانش ببیند کسی را که زیبایی اش تمام شده
مال خوشگل،خوشگلی شه وقتی داره ش ثروته
دارایی خوشگل ،خوشگلی اوست هنگامی که آنرا دارد ثروت است
روزگار سختی داره او که مالش وارسه
روزگار سختی دارد آنکه ثروتش تمام شده
داغه شه نونن چونه په لونا روشه وا زور؟
داغ او را نبینند چرا برگرداند رویش را به تندی؟
نه نظربازی حرامه نه حلالش وارسه
نه نظر بازی حرامست و نه حلال بودنش تمام شده
نه دیاری شه نه پیغامی میه ،عمر مه نم
نه نشانی از اوست نه پیغام میدهد ،عمر من هم
تا که دس بورم مینه موآ شلالش ، وارسه
تا که دست ببرم در میان موهای بلند وصاف او ،تمام شده
خومه دل گوه می ام شاید صوا یا پس صوا
به خودم قوت قلب میدهم شاید فردا یا پس فردا
بوونم ای شوا تمومو قیل وقالش وارسه
ببینم این شبه تمام و قیل و قالش تمام شده
گفته داشیش نه رم اسبی اصله مه دارم هنی !
برادرش گفته اسب ندارم اصل خود را دارم هنوز
نه که بی زینم نه برنو ناله نالش وارسه
نه بدون زین هستم و نه برنو صدایش تمام شده
اشکمه دی ، مه وه شش گفتم عرق کرده چشام !
اشکم را دید ، من به او گفتم چشمانم عرق کرده است !
خنسا گفتا که مه خو ده نگ و دالش وارسه ؟
خندید و گفت که (مه خو ) صدا و بازیش تمام شده






شعر ........و وصیت‌نامه شیرکو بیکس

نویسنده :لرمن پشتکوهی
تاریخ:دوشنبه 14 مرداد 1392-02:05 ب.ظ






متن کامل:

«راستش را بخواهید من نمی‌خواهم در هیچکدام از تپه‌ها و گورستان‌های مشهور شهرم به خاک سپرده شوم. اول به خاطر اینکه جای خالی نمانده و دوم برای اینکه من اصولا اینگونه جاهای شلوغ را دوست ندارم.

من می‌خواهم اگر شهرداری شهرمان اجازه دهد من را در جوار تندیس شهدای 1963 سلیمانی به خاک بسپارند.(فضای آنجا لذت بخش تر است و من نفسم نمی‌گیرد).

من دوست دارم پس از مرگم هم همراه و همدم با مردم شهرم و صدای موسیقی و رقص و زیبایی‌های این پارک باشم.

می‌خواهم کتابخانه و دیوانهای اشعار و عکس‌هایم را در یک کافه تریا و باغچه‌ای کوچک نزدیک مزارم بگذارید تا پاتوقی شود برای شاعران و نویسندگان و دختران و پسران عاشق و همه آنها مهمان من باشند.

من دوست دارم از الان مانند یک رویا تمام این صحنه‌ها را در این پارک ببینم.

من می‌خواهم همزمان با صدای دلنواز ساز و آواز و مقام علی مردان و سرود ” خدایا وطن را آباد کن”در پرچم اقلیم کردستان کفن شده و به خاک سپرده شوم.

من می‌خواهم در مراسم خاکسپاری و تعذیه‌ام موسیقی نواخته شود و تابلوی هنرمندان شهرم بر روی مزارم گذاشته شود.

من می‌خواهم پس از مرگم جایزه‌ای ادبی سالانه‌ای به نام “بیکس” به زیباترین دیوان شعر داده شود و هزینه آن از آنچه به ارث می‌گذارم پرداخت شود.»

ممد واکسی کوچولو

دم غروب
ممد واکسی کوچولو

سر خسته شو به زیر افکنده بود
در گوشه میدان بزرگ شهر

در دل شهر شام
رو چارپایه کوچیکش نشسته بود

بدنش همچو برس واکسش در تلاتم
ممد کوچولوی آواره

زیر لب زمزمه میکرد:

آهای ای بازاری پا تو بزار جلو
آی وکیل، وزیر پاتو بزار جلو

آهای آی آموزگار
آهای تو سرباز، افسر

جاسوس، جلاد
مردی حسابی، لات و لوتا

یکی یکی پاتونا بزارین جلو
دیگه کسی نمونده به جز خدا

مطمئنم اونم میفرسته دنبال یه نفری
که بیادو کفشاشو واکس بزنه

حتم دارم اونم تنها منم
وای مادر جون

حدس میزنی کفشای خدا چقدر بزرگ باشه؟
چه شماره اون میکنه به پاش؟

مادر جون میدونی برای واکس کفشاش
چقدر پول میده خدا؟





یاد آور.....و شعر .... به یاد هنرمند مردمی ، محمود استادمحمد ....... از : محمود معتقدی

نویسنده :لرمن پشتکوهی
تاریخ:یکشنبه 6 مرداد 1392-10:22 ب.ظ


مرگ هر یك ای پسر همرنگ اوست
 آینه صافی یقین همرنگ روست
پیش ترك آیینه را خوش رنگی است
 پیش زنگی آینه هم زنگی است

مولوی

زندگی در شهر قصه ،پیچیده است ،چون آدمهایش ساده فکر میکنند اما ، پیچیده عمل میکنند .

لرمن پشتکوهی

................................

آشوب دلش به صحنه بود

حتی .............!
    
    آسوده نبود
    
    حتی به وقت شكستن اش
    
    آشوب دلش به صحنه بود و
    
    خاطرش
    
    پس پشت همه نگفته هایش
    
    هرچه بود
    
    زندگی اش به دیدن و
    
    تصویر مردمی چند
    
    متن زندانی خودش می بود
    
    شورشگری صبور
    
    سنگین
    
    تنهایی روزگارش را
    
    بر دوش می كشید


محمود معتقدی
اعتماد



شعر ......یادآور از شاملو ........ چه زندگی است ! ......

نویسنده :لرمن پشتکوهی
تاریخ:چهارشنبه 2 مرداد 1392-03:09 ب.ظ





تو نمی دانی غریو ِ یک عظمت  

وقتی که در شکنجه یِ یک شکست نمی نالد  

چه کوهی ست!  

تو نمی دانی نگاه ِ بی مُژهء محکوم ِ یک اطمینان  

وقتی که در چشم ِ حاکم ِ یک هراس خیره می شود  

چه دریایی ست!  

تو نمی دانی مُردن  

وقتی که انسان مرگ را شکست داده است  

چه زندگی ست


..............





شعر .......یوسف مرعوب چاه ......لرمن پشتکوهی

نویسنده :لرمن پشتکوهی
تاریخ:پنجشنبه 20 تیر 1392-04:12 ب.ظ


وطن یعنی کجا دل گیرد آرام

 

به هر حال و به هرجای و به هر نام

 

وطن یعنی کجا دل دادی از دست

 

کجا جمعی ترا در خاطرش هست

 

وطن یعنی همه جانهای همراه

 

نه جانهای پریشان پر از آه

 

وطن یعنی که هر کس خوب یا بد

 

به هر جا خواست بی زحمت بخوابد

 

وطن جیب است و دست خالی من

 

نگاه  طفل  و اندوه  زن  من

 

وطن پورشه است شاید مازراتی !!

 

یکی مشکی و دیگر آبنباتی  !!

 

وطن یعنی سفر با چشم خندان

 

نه با دلشوره پیدا و پنهان

 

وطن یعنی که بامی بر سرت هست

 

به غیر غصه شادی هم برت هست

 

وطن یعنی که من در زادگاهم

 

همیشه یوسف مرعوب چاهم







شعر .......دلباخته .... فاضل نظری

نویسنده :لرمن پشتکوهی
تاریخ:سه شنبه 18 تیر 1392-03:02 ب.ظ




ای صورت پهلو به تبدل زده! ای رنگ
من با تو به دل یکدله کردن، تو به نیرنگ

گر شور به دریا زدنت نیست از این پس
بیهوده نکوبم سر سودازده بر سنگ

با من سر پیمانت اگر نیست نیایم
چون سایه به دنبال تو فرسنگ به فرسنگ

من رستم و سهراب تو! این جنگ چه جنگی است
گر زخم زنم حسرت و گر زخم خورم ننگ


یک روز دو دلباخته بودیم من و تو!
اکنون تو ز من دل‌زده‌ای! من ز تو دلتنگ



شعر .......خدا حرف دل این نیمه کافر را نمی فهمد ....سید علیرضا جعفری

نویسنده :لرمن پشتکوهی
تاریخ:سه شنبه 18 تیر 1392-02:32 ب.ظ




کسی تنهایی یک مرد شاعر را نمی فهمد
و جاده وسعت درد مسافر را نمی فهمد

دوباره وقت رفتن می شود کوچ پرستوها
و حتی آسمان مرغ مهاجر را نمی فهمد

پر از شک و یقینم بی تو ایمانی نخواهم داشت
خدا حرف دل این نیمه کافر را نمی فهمد

خیابان ها و ماشین های سر در گم نمی دانند
که دنیا درد انسان معاصر را نمی فهمد

چراغ سبز یا قرمز چه فرقی می کند وقتی
سواره خط کشی قلب عابر را نمی فهمد

حضور حاضر غایب که می گویند یعنی من
غریب افتاده ای که جمع حاضر را نمی فهمد

نمی خواهد بپرسی حال و روز واژه هایم را
کسی تنهایی یک مرد شاعر را نمی فهمد



منبع:
 زیباترین شعرهای ایران




شعر .......در مشامم حس خوبی نیست ......لرمن پشتکوهی

نویسنده :لرمن پشتکوهی
تاریخ:شنبه 15 تیر 1392-09:18 ب.ظ



بوی بد نمیشنوم
در مشامم حس خوبی نیست

گرچه تشویش  همزاد من بودست
 گویی اینبار نه عین تشویش است

 دلهره است یا توهمی از هول
حالتی ، قریب  استیصال

بوی بد نمیشنوم
در مشامم حس خوبی نیست

این تلاش  لاشه های پوسیده ست
که هوای تازه را محق ، عفن سازند

دور از اینجا نیست، خیال بوی ناک ساری شان
چه شگفتی که آب قلیل گاه، ذبح میشود

بوی بد نمیشنوم
در مشامم حس خوبی نیست

هندوانه ایم انگار   ، دلهره می آورد ،همین
که بودن ما  به شرط  چاقویی ست

مگر به اختیار به جالیز آمده ایم ؟
که پنداشته اند همیشه شیرینیم !



شعر .......طنز .........10 روز مهر گردون دیوانه کرد ما را ........ناصر فیض ..

نویسنده :لرمن پشتکوهی
تاریخ:سه شنبه 11 تیر 1392-03:05 ب.ظ


این اتفاق میمون خوشحال کرد ما را

خوشحال کرد حتما مانند ما شما را

تا حُسن نیت‌ام را ثابت کنم، بگویید

باید که بعد از اینجا امضا کنم کجا را

 

چیزى نبود جز قهر عمرى که رفت بر ما

10 روز مهر گردون دیوانه کرد ما را

آسایش دو گیتى تفسیر این دو حرف است

یا دشمنان مفلس، یا دوستان دارا!

 

پایین تر از خودت را در هر کجا که دیدى

چون ماکیاولى باش! بالا ببر صدا را

بیش از گلیم پا را هر جا دراز کردى

یعنى دراز کردى بیش از گلیم پا را

بیش از گلیم وقتى پایى دراز باشد

اشغال مى‌کند بیش از حد خویش جا را

 

پس آدم فزون خواه چیزى ست مثل شیطان

زیرا عمل نکرده فرموده خدا را

این حرف‌هاى جدى در طنز جا ندارد

یا ایهالسکارا معذور دار ما را

 

کفاش هم که باشى در عرض نیم ساعت

کى بند مى‌توان کرد کفش هزار پا را

در طول هفته سخت است آن هم فقط قصیده

با اینکه در کف من موم است سنگ خارا

دندان عقل هرگز دندان زائدى نیست

چون دارد او هواى دندان آسیا را

 

اما در این قصیده تنها قریحه من

دارد هواى ما را یا ایهالسکارا

هنگام تنگدستى در عیش کوش و مستى

یکبار هم ببینیم بد مستى گدا را

تا روزگار پیرى چیزى نمانده، باید

روزى یکى، دو ساعت تمرین کنم عصا را

 

اوضاع اقتصادى وقتى که نا تراز است

تعطیل بهتر است از تاسیس، بانک ها را

ما کشورى بدون اشکال و عیب و نقصیم

ربطى ندارد اینها اصلا به مُلک دارا!

شعر من و تو حافظ! وقت قیاس، انگار

با زعفران بسنجند، برگ گل حنا را!





شعر .......طنز .........اینطوری وارد شورا شدم! ...... از وبلاگ راشد انصاری

نویسنده :لرمن پشتکوهی
تاریخ:یکشنبه 9 تیر 1392-10:31 ب.ظ


مات و مبهوتم خدایا از کجا پیــــدا شـــدم!
واردِ شـــــورا شــــــدم

طـبقِ تکلـیفی کـه دارم بنــده کانــدیـدا شــدم
واردِ شــــورا شــــدم
پیش از ایــن مایــل نبودم گر نشد، حالا شــدم
واردِ شـــورا شـــــدم
قصدِ من از آمدن در صحنه بی شک خدمت است
خدمتِ بی منت است
خوابِ خدمت! را که دیـدم، واله و شیدا شـدم
واردِ شـــــورا شـــدم

مانــده ام با این هـمه مشکل که دارد شهرِ ما
پــس نمی دیدم چرا؟!
کور بـودم پیش ازین ها، تازگی بیــنا شــدم
واردِ شــــورا شــــدم
قتل و نا اَمنی و غارت ... در بلاد مســلمین؟!
کــی روا باشـد چنـین؟
فقــر و فحــشا را که دیدم، غیرتی امّا شدم!
واردِ شـــورا شـــــدم

چهره بد فُرمِ شهرم را دگرگون می کــنم
طبـــق قانون می کنـــم
مات و مبهوتم خدایا از کجا پیــــدا شـــدم!
واردِ شـــــورا شــــــدم
کـــارِ خــیر و کـارِ مثبت را فراوان کــرده ام
گرچه پنــهان کرده ام
عاقبـت نزد خـلایق، این زمان اِفشا شــــدم
واردِ شـــورا شـــــدم


در مـحله مسـجدِ زیبــای مـا را دیده اید؟!
آن بـــنا را دیــده اید؟
بارها در صحن آن هی سجده کردم، پا شدم
وارد شـــورا شــــدم
گر که لبخند ِ ملیحی روی لب هایم نشست،
این نشان ِ مومن است!
غنچه بــودم در گذشته، نم نم اما وا شـــدم
وارد شــــورا شــــدم

خون ِ دل خوردم بسی تا این که بی همتا شدم


وارد شـــورا شـــــدم
می کنم یادی هم از دورانِ جنـگ و جبهه ها
گر چــه می باشد ریا
یک، دو باری زخمی از ناحیه ی آن جا... شدم
وارد شـــورا شــدم
یک نفر گر بی جهت از مادرِ خود کرده قهر،
می رود شورای شهر
من ولـی با منطق و برهان درین جا، جا شدم
واردِ شــورا شــدم!

خبر آنلاین





  • تعداد صفحات :5
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  


Admin Logo
themebox Logo
این صفحه را به اشتراک بگذارید